|
من به پروانه شدن نمی رسم .....
|
هميشه سعي مي كردم همان باشم ، كه بودم
نه آن باشم كه چون بازيگران سينماها
به تن هر رخت و ديبايي بپوشانم
هميشه سعي مي كردم كه روي زخم ها را بپوشانم
ولي هركس رسيد و
اين نشاني را كه ديد در من
نمي دانم چه كردم من، روا كرد او ستم بر من
خداوند دل خستگان
تو مي داني كه حتي دلم بر، ابر مي سوزد
كه آيا از فراق كه ؟
كه چنين او اشك مي ريزد
دلم در سينه مي سوزد
كه او گريان و من گريان و اين چشم فلك گريان
التماس چشم هايم را ديدي و بي تفاوت گذشتي
زماني كه مي رفتي،
دست هايم را مانعي كردم براي رفتنت
ولي تو ....
مغرورانه پا بر روي احساس دست هايم نهادي
و گذشتي
تو رفتي و من
هميشه از خودم مي پرسم
كه آيا او التماسم را نديد و گذشت
اگر ديد....
پس چرا
چرا به التماس افتادمش
از آن روز به بعد من و دل
عهد بستيم كه ديگر
به هيچ نگاهي التماس نكنيم....
دیگه هیچی برام مهم نیست ....
هرچی داشتم بخشیدم .....
فقط ای خدا تو شاهد باش که من به کسی بد نکردم ....
رسم زندگی اين است
يک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهايی
به همين سادگی!
او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يک مهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگينی؟
اين رسم زندگیست
تو نمی توانی آنرا تغيير دهی
پس تنها آوازی بخوان!
اين تنها کاریست که از دستت بر می آيد
آوازی بخوان
کو پنجره... کو آرزو ...
خوب می دونم مدتيه هيچی ندارم برای خودم...
مدتی نه درست حسابی غذا می خورم نه درست می خوابم نه هيچی.از همه چی بريدم
:خسته ام از تظاهر ايستادگی....جای دندون هزار گرگ رو تنم
دارم ديوونه ميشم......دیگه نمی تونم .....

عشق منو تو خواستي ،تو كه دوستم نداشتي
براي بازي با من، قلب منو شكستي
حالا كه من عاشق شدم ، عاشق اون نگاهت شدم
مي خواي كه از پيشم بري ، من كاريت نداشتم
اين دل پرغرورت كه تو سينه مي زنه
قلب عاشق من به تازيانه مي بره
آخه من صدات نكردم ، تو خودت همصدا شدي
آخه من چيزي نگفتم ، تو حرف عاشقي زدي
دوست دارم را تو گفتي
خواستي عاشق تو باشم
عشق من حرفي نزد
خواستي گرفتار تو باشم
زندگي خيلي غريبه واسه پرواز نگات
تو را نفرين مي كنم تو هرم داغ بوسه هات
آغوش صداقت دستهاي من
تو آغوش پر از فريب تو
به بهانۀ يه جرعه عشق تو
تا ابد مي سوزه خالي مي مونه ….
ای کاش...
کاش بودی.کاش ...
کاش نبودم.کاش....
خسته ام ديگه از تظاهر از خودم و زندگيم.
کاشکی ميشد ديگه هيچوقت فکرم کار نمی کرد ديگه هيچوقت فکر نمی کردم اونموقع ديگه راحت بودم هيچوقت دلم برای کسی تنگ نميشد هيچوقت نگران نميشدم هيچوقت آرزو های بزرگ نداشتم .
کاشکی همه ی اينم کاشکی ها عاقبت داشت.............

در تاريكي شب قدم مي زني
زمستون در راه است
نا خودآگاه
صداي برگهايي را مي شنوي
كه در زير پايت له مي شوند
مي فهمي كه تنها نيستي
تنهاييت نيز با تو بر روي برگها قدم مي نهد
و با هم دست در دست هم به خش خش برگها گوش مي دهيد
آري تنهاييت را با خود ببر
و تا بن بست رسيدن ها همراهش باش
و سپس دستش را در دست باد بسپار
و برو تا آسماني شوي
آن گاه به نداي قلبت گوش كن
كه برايت ملودي عشق مي نوازد ...

مي نشينم لب جوي
آرام و بي صدا
برگهاي پاييزي در راهند
و با سكوت همراه
صدايي نيست
و هيچ ياري
درختان عريانند
و كهنه برگهايي بر تن
صدايي نيست
از برخورد برگها و سنگ ريزه ها
و هيچ خش خشي كه مرا بيارامد
تنها صداي بلبلكي غمگين
طنين انداز تنهاييم
و ديگر هيچ...
بغضي سنگين مي فشارد
به آرامي گلويم را
و مي كاهد شمارش نفسهايم را
چشمانم گذرگاه اشك هاي حسرت است
و نگاهم
خيره به آسمان آبي نگاهت
خدايا ...
دستانم را بگير و صدايم باش
تو آن سراي آسمانم باش
بشنو آن صداي بلبلك غمگين را
و به جاي آور رسم مهمان نوازي را .....

گوش كن قصه مي گويم
از دل رنجور و خسته مي گويم
از نگه آزردۀ تو
چند ماهيست شعر مي سرايم
قلبمان با هم بود
خاطره اي ناگذر بود
در صداي خستۀ ما
موج بي صدايي بود
دلمان هم مي گرفت
از جفاي جفاكاران
نگاهمان نيز مي گريست.
چه خوب مي شد اگر چشمانمان
همسو به يك جاده رها بود
در صداي خيس باران
با صميميت آسمان آبي
اينك كه جاي تو خاليست
در كلبه محقر دوستي
به سويت مي آيم باز
با دلي شاد و به دور از نامردي ..

در اين فكرم از اين شهر و ديار و كوچه بگريزم
روم جايي كه هركس از كنارم رد شد و پرسيد :
كه اين نقش غمت كز چهره ات پيداست كار كيست ؟
بگويم در جوابش اين سخن آرام
كه اين از سحر نازي به يادگار مانده ....
و خواهم رفت از اين كوي خراب آباد
چرا كه تا نبينم بار ديگر
چشم هاي دختري (SGH ) را
كه راضي شد به خاموشي يك تنها ...........
(HFD)(HSD)
از حال و روزم نپرس که خرابه.. ديگه هيچوقت نمی جنگم.ديگه از جنگيدم خسته ام.وقتی لطفی به کسی می کنی و اون آدم تازه طلبکارت ميشه،وقتی به هيچ کس نمی تونی اعتماد کنی چون يه جا خنجرش رو می زنه،وقتی به هيچ کس نمی تونی تکيه کنی چون همه به فکر خودشونن،وقتی فقط وقتی سراغت ميان که بهت احتياج دارن،وقتی هرچی دور و برت رو نگاه ميکنی ميبينی هيچ دلخوشی نداری تا بخوای بخاطرش زندگی کنی... ديگه زندگی سيری چند...فقط می خوای نباشی...فقط می خوای بشينی و اشک بريزی...اونوقت حالت از زندگی و آدما به هم می خوره...اونوقت می فهمی که هيچی نيستی ...اونوقت می فهمی که هيچی نبودی...اونوقت ميفهمی که فقط نبايد باشی.
مي توان در اشك نمناك غريبان عشق را فهميد
مي توان رسوايي آن قاصدك را عشق ناميد
مي توان بغض كبود شاپرك را عشق ناميد
مي توان در خلوت تنهايي دل عشق را فهميد
تو بايد اين نصيحت را به گوش خود بياويزي
اگر روزي هوس را با صداي عشق بياميزي
گناه است اين ، گناه است اين ، گناه است
كه عشق آن است
كه همچون گل ببويي اش.....
ولي آن ظاهر زيبا به جز عشوه چه ها دارد
امروزكه ميميرم مرا درگورستان عاشقان به خاك بسپاريد كفن مرا سيه كنيد تا همه بدانند سيه روز بوده ام چشمانم را باز بداريد تا همه بدانند كه چشم انتظار بورم تكه يخي را روي قبرم بگزاريد تا به جاي معشوقه ام اشك بريزد.......
فکرشوکن یه شب باهم یه گوشه ای تنها باشیم با چارتا دیوار و یه سقف جدا ازاین دنیا باشیم من باشم وتوباشی و یه جفت دلهای بی قرار فرصت خوب انتقام ازلحظه های انتظار فکرشوکن عروسکم به اون شب پرالتهاب چشماتوروی هم بذار امشب به یاد من بخواب فکرشوکن دستای من روقلب توجون بگیره دل,دل بی قرارتو توسینه آروم بگیره نه ساعتی باشه که شب سربره وتموم بشه نه هیچ کسی سربرسه ثانیه ای حروم بشه هرگزنديدم بر لبی لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي......

مي شه با ياد نگاههاي جسورانه ي مردم
عشق را در دل خود كشت و ربود
مي توان به ياد اشكهاي عشق
لحظه اي دل از هوس كشيد و رفت
مي توان به ياد اون گذشته ها
ياد اون بي رحميات نفهميات
ريشه ي عشق رو زد و شكست و رفت
مي توين بفهمي عشق به جز غرور
سايه ي يه روحه و هزار تا ترس
مي شه از نگاه و چشمهاي تو
لحظه اي خلاس شد و يه جا شكست
مي شه جاي گريه هاي عاشقي
لحظه اي به ياد كار خود نشست
ما مي دونيم عاشقي به جز كلك
چيز ديگه اي نمي شه واسه ما
مي دونيم دوستت دارم دروغه و
مي مونه يه لحظه اينجا يادگار
مي خوام امروز ديگه جاي عشق به تو
دوست بدارم مرگ رو خيلي زياد
تا اگه يه روز بياد سراغ من
بدونه كه من مي گم
only die............
hozooram ra hes nemikonad

